خانه کودک ناصرخسرو دومين مرکز آموزشی، فرهنگی ، پژوهشی کودکان و نوجوانان در وضعيت دشوار (با تاکيد بر کودکان کار) و خانواده آن ها است. که از سال ١٣٨٠ همت جمعی از فعالان انجمن حمايت از حقوق کودکان شروع به کار کرده است و پس از 8 سال تلاش بی وقفه ی اعضای داوطلب به دستاوردهای قابل توجهی دست يافته است. جهت آشنایی بیشتر با این تشکل حامی حقوق کودک گفتگویی از سوی واحد حقوق کودک مجموعه با مسئول این خانه صورت گرفته است که عیناً در ذیل می آید :
خانم حسینی خیلی متشکریم که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید با وجود مشغله زیادی که دارید.
در ابتدا خواهش می کنم یک توضیحات کلی در مورد خانه کودک ناصر خسرو و تاریخچه به وجود آمدن این مکان و نیازی که برای تأسیس پنن مکانی احساس شد بفرمایید برای کسانی که شاید اصلاً نمی دانند همچنین جایی وجود دارد:
از سال 1379 خانه کودک ناصر خسرو راه افتاد. در ابتدا محلی بود که متعلق به شهرداری بود به اسم خانه نشریات بود و شهرداری آن را به محل دیگری منتقل کرد و داوطلبها (همکاران ما) یک اتاق کوچک گرفته بودند (در کوچه پس کوچه های ظهیرالاسلام) و به بچه ها درس می دادند و درب خانه های بچه ها می رفتند و آنها را به اینجا می آوردند تا بچه ها اوقات فراغت را اینجا بگذرانند و به آنها می گفتند به اینجا بیایند تا با هم نقاشی بکشند، درس می بخوانند و زبان بخوانند وکارهایی از این قبیل. بعد از آن ، این مکان را به ما دادند که آمدیم اینجا. که دو سه تا اتاق بود که کفش هم هنوز خاکی بود و مابینش پرده کشیده بودند و به بچه ها درس می دادند بچه هایی که می توانستند به مدرسه بروند می رفتند و بیشتر بچه هایی که اینجا جمع می شدند بچه های بی شناسنامه و بچه های افغانی بودند بعد به مرور اینجا تبدیل به یک مدرسه شد چون نیاز بچه ها درس خواندن بود و نمی توانستند به مدرسه بروند. کم کم از کلاس اول، دوم ، سوم و... ما اینجا داشتیم تا اول دبیرستان که داوطلبها می آمدند و به بچه ها درس می دادند. بعد در کنار این فعالیت ها، سعی براین بود که برای بچه های بی شناسنامه، شناسنامه بگیرند و آنها را به مدارس دولتی بفرستند (البته بچه های ایرانی). بچه های افغانی هم که محیط اینجا را بیشتر می پسندیدند و به اینجا می آمدند. در آن زمان ما اینجا 149 شاگرد داشتیم. به صورت سیستماتیک مانند مدرسه ثلث اول، دوم و سوم داشتیم و دقیقاً مانند مدرسه امتحان هم بود و دقیقا منظم بود و مانند مدرسه بچه های صف می بستند و می آمدند و می رفتند و....
خوب بچه هایی که اینجا درس می خواندند مدرکی هم از آموزش و پرورش دریافت می کردند؟
خیر ما مدرکی که می دادیم بچه ها می بردند سفارت افغانستان و آنجا برایشان مهر می زدند.
یعنی سفارت افغانستان مدرکی که شما می دادید را قبول داشت؟
بله سفارت افغانستان مدرک ما را قبول داشت.
در مورد بچه های ایرانی وضع چگونه بود؟
بچه های ایرانی که به اینجا می آمدند فقط بچه هایی بودند که شناسنامه نداشتند و بیشتر بچه های صیغه بودندکه پدرشان معلوم نبود و مادرشان هم برای بچه ها شناسنامه نگرفته بود که گاهی اوقات ما برای این بچه ها به نام دایی آنها شناسنامه می گرفتیم. و بعد که دارای شناسنامه می شدند تا یک حدی اینها را وارد می کردیم و بعد می فرستادیم آموزش و پرورش و توضیح می دادیم که وضعیت آنها به این شکل است و آموزش و پرورش قبول میکرد.
ولی بچه های افغانی همه از سفارت مدرک امضا شده می گرفتند. بعدآً که کمیساریا و پلیس بین الملل دستور دادند که مدارس خودگردان افغان بسته شود و به وزارت کشور فشار آوردند، ما هم اینجا را به ناچار بستیم یعنی مدرسه را منحل کردیم و بعد بچه هایی که مانده بودند را داوطلبها وسیعاً فشار آوردند به آموزش پرورش مناطق 12 و 15 که اینها را ثبت نام کنند و قرار شد آموزش و پرورش یک امتحان جامع برگزار کند تا سطح بچه ها معلوم شود. دقیقاً 100% بچه ها قبول شدند و وارد مقاطع مختلف تحصیلی مدارس دولتی شدند البته پول می خواستند مبالغ 40 هزار تومان تا 70 هزار تومان بسته به مقطع تحصیلی متفاوت بود که خوب ما با استفاده از اسپانسرهایی که داشتیم این مبالغ را تهیه کردیم و بچه ها را ثبت نام کردیم. فقط ماندند بچه هایی که کارت نداشتند (یعنی مهاجران غیر قانونی) که به هیچ وجه نمی توانستند ثبت نام کنند و وارد مدارس دولتی بشوند. اینها را خود افغانی ها می توانستند مدارس خودگردان دایر کنند ولی خوب د.وستان ما از گوشه کنار یکسری کلاس که کمیساریا متوجه نشوند گذاشتند و بعداً کمی آزاد گذاشتند که ما الآن در اینجا کلاس پنجم داریم و بعد از ظهرها هم کلاس اول و دوم و سوم داریم.
چه کودکانی اینجا هستند؟ آیا فقط بچه های بی شناسنامه یا نه اینکه بچه های دیگر هم به اینجا می آیند؟
از سال 86 که ما این مدرسه را تعطیل کردیم چون محیط به این خوبی را که داشتیم و خوب هم جا افتاده بود گذاشتیم بچه ها همه به اینجا بیایند برای پر کردن اوقات فراغتشان و برایشان کلاسهای مختلف کمک آموزشی گذاشتیم و بعد هم کار اصلی خودمان که پیشبرد کنوانسیون حقوق کودک بود روی بچه ها ، والدین و افرادی که با بچه ها در ارتباط بودند را شروع کردیم. به طور خیلی وسیع با شهرداری ، بسیج ، مسجد ، مدارس منطقه، شورای یاری محل، بهزیستی، کلانتری و هر جایی که با بچه ها سر و کار داشتند، در ارتباط بودیم. مثلا می رفتیم و در مورد انجمن توضیح می دادیم و در مورد مشکل بچه ها اینکه باید بر طبق کنوانسیون حقوق کودک، شناسنامه داشته باشند و ... می رفتیم سفارت افغانستان و وزارت کشور و دنبال کارت بودیم تا بچه ها بتوانند تحصیل کنند طبق کنوانسیون حقوق کودک که ایران هم آن را امضا کرده و می گفتیم تقصیر بچه ها نیست که پدر و مادر به صورت مهاجر غیر قانونی آمدند و باید تحصیل کنند و شناسنامه داشته باشند.
خوب این اداراتی که شما می رفتید همکاری مسئولین در مورد کنوانسیون حقوق کودک چه طور بود؟ آیا قبول داشتند؟
خیر به حالت شوخی و خنده می گرفتند و بیشتر فکر می کنند این کنوانسیون برایشان حالت تشریفاتی دارد و جدی نمی گیرند و ما مدام پیگیری می کردیم مثلاً ما می رفتیم به رئیس آموزش و پرورش میگفتیم که اجازه دهند ما در مدارس کنوانسیون را ببریم و توجیه کنیم علی الخصوص در مورد بحث کودک آزاری هایی که به نوعی در خانواده ها و منازل اتفاق می افتد و اینها را هشدار بدهیم. که به ما می گفتند شما باید از فلان کس و بهمان فرد و .... اجازه بگیرید و یک شرایطی که اصلاً امکان پذیر نباشد و آخر هم می گفتند از دست شما NGO ها ما داریم کلافه میشویم و بعد هم اصلاً اجازه نمی دادند ما به اتاقشان برویم.
مدیرهای مدارس چگونه بودند؟ آیا اجازه می دادند؟
بله مدیران مدارس اجازه می دادند و همکاری می کردند چون منطقه 12 آسیب خیز بود و خودشان مسائل را می دیدند و اینکه بچه ها از دست می روند و بهتر بود که کمی هشدار دهیم و حتی مشاور منطقه آموزش و پرورش منطقه با ما همکاری می کرد و یکسری مدارس را معرفی می کرد که بروید آنجا چون مشکل دارد و با اجازه من بروید. خلاصه ما با هماهنگی مدیر مدرسه در آنجا کلاس های آموزشی می گذاشتیم اما رئیس آموزش و پرورش همکاری نمی کرد.
شما در اینجا نیازهایتان را چگونه تامین می کنید؟
همه وسایل را هر کدام را یک نفر خیر آورده مثلاً کمدها، میزها، کامپیوترها و .... هر کدام متعلق به یک شخص بوده.
آیا از ارگان خاصی هم کمک می گیرید و حمایت مالی دارید؟
خیر به غیر از شهرداری که مکان را داده ارگان خاصی کمک نمیکند. اما کولرها و بخاری را هم که قرار بوده شهرداری بدهد اما هر کدام را یکی از خیرین داده چون اگر بخواهیم از شهرداری بگیریم خیلی طول می کشد اما پول آب و برق و تلفن را شهرداری پرداخت می کند.
شما اینجا برای پذیرش کودکان محدودیتی هم دارید؟
خیر تا 18 سال قبول می کنیم .و بالای 18 سال هم تحت یکسری شرایط قبول می کنیم و تا جایی که بتوانیم کمک می کنیم یا به جاهای دیگر راهنمایی می کنیم و به خانواده ها صحبت می کنیم و اگر وقت داشته باشیم خودمان آنها را به مراکز دیگر می بریم.
آیا به خود بچه هایی که اینجا هستند و والدینشان کنوانسیون حقوق کودک آموزش داده می شود و آیا از لحاظ فرهنگی روی والدین کار می شود؟
بله کلاس مشاوره گروهی می گذاریم برای والدین و کلاسهای مشاوره فردی هم داریم که مادرها اینجا مشاوره می شوند در مورد مشکلات زندگیشان، همسرشان و... و خودمان هم تابستان ها به بچه ها مهارت های زندگی را آموزش می دهیم. اصل کارمان هم همین حقوق کودک است. بچه هایی هم که عاقل ترند از حقوقشان با اطلاعند چون آموزش ها داده می شود.
استقبال والدین تا الان چگونه بوده؟
خیلی خوب بوده. به اینجا می آیند و اصرار می کنند که بچه هایشان اینجا باشند اما چون خیلی فقیرند بیشتر به فکر نیازهایشان هستند. کلاً هم در دنیا آدم های متوسط می شود که رویشان فرهنگ سازی شود و ارزشها را درک کنند آدمی که خیلی فقیر است بیشتر به نیازهایش فکر می کند نه چیز دیگر . اینها بیشتر از این دسته هستند و خیلی فقیرند.. بیشتر به فکر مشکلات مادیشان هستند تا حقوق کودک و بحث های اینچنانی. چون شرایط خانوادگی مساعدی ندارند مثلاً همسرشان معتاد است و فکر می کنند ما باید به آنها حقوق دهیم و درآمد زندگیش را تأمین کنیم.
داوطلبینی که به اینجا می آیند چگونه انتخاب می شوند؟ آیا هر کس می تواند به اینجا برای کمک بیاید و یا شما معیارهای خاصی برای گزینش دارید؟
بله هر کس می تواند بیاید. اما هر کس که به اینجا می آید در ابتدا از طرف خود انجمن یکسری دوره های های آموزشی باید شرکت کند مثلاً آشنایی با NGO، اساسنامه خود انجمن بعد حقوق کودک و رفتار با کودکان. هر هفته هم کلاسهایی داریم با یک خانم روانشناس در مورد نحوه انتقال مهارت های زندگی به کودکان و... با داوطلبین صحبت می شود.
در اینجا شما چه کلاسهایی برای کودکان دارید ؟
کلاسهایی مهارتهای زندگی داریم که در رأس همه است یعنی هر کودکی که به اینجا می آید اول باید در این کلاس ها شرکت کند که شامل خوب گوش دادن ، کمک به دیگران، مدیریت خشم و اضطراب، مدیریت عصبانیت. نحوه ارتباط گزفتن و... بعد از آن کودکان می توانند در کلاسهای دیگر شرکت کنند مثل تئاتر، سفالگری، کامپیوتر، کمک های آموزشی، نقاشی و ....
به نظر شما افراد دیگر در جامعه (اکثریت مردم) چه کمک هایی به اینچنین مکانهایی می توانند بکنند؟آیا بهتر است که کمکها نقدی باشه بیشتر به رشد همچنین مکانی کمک می کند یا اینکه سعی کنند کنوانسیون تبلیغ شود و این فرهنگ جا افتاده شود ؟
تجربه ای که در کشور های دیگر بوده نشان داده است که مردم به یک همچنین اجتماعاتی کمک می کنند حالا از لحاظ مادی بیشتر. مثلا اگر ما از لحاظ مادی تامین باشیم می توانیم نیروهای متخصص را بگیریم مثلا ما در بین داوطلبانمان روانشناس زیاد داریم اما روانپزشک نداریم و بچه های ما از لحاظ روانی خیلی مشکل دارند مثلاً بیش فعالی و ... چون این شرایط زندگی و آسیبها روی روانشان خیلی تاثیر گذاشته. خوب حالا اگر روانپزشکی خودش وقتش را در اختیار می گذاشت که چه بهتر در غیر این صورت اگر ما از لحاظ مادی تامین بودیم 2 ساعت وقتش را می خریدیم و در اینجا استخدام کنیم تا اینجا کمک کند.
شما در ابتدا که اینجا را تاسیس کردید چگونه بچه ها را به اینجا می آوردید؟
در ابتدا ما دنبال بچه ها می رفتیم درب منازلشان. در آن زمان اینجا یک کوچه بسیار خلوت بود که وقتی عصرها مغازه ها تعطیل می کردند دیگر اینجا کسی رفت و آمد نمی کرد و فقط معتاد ها اینجا پرسه میزدند. بعد که ما به اینجا آمدیم کمی این فضا پالایش شد و کم کم بچه ها به اینجا آمدند.
آیا در آن زمان والدین به شما اعتماد می کردند تا فرزندانشان به اینجا بیایند؟
اول که اعتماد نمی کردند اما بعد کم کم خودشان هم با بچه هایشان به اینجا آمدند و مکان را دیدند و بعد از آن اعتماد کردند. حتی یکی ار مادر ها می گفت "من اعتیادم خیلی زیاد بود به طوری که تمام طول روز خوابیده بودم بعد شانس آوردم که یکی از دوستان پسرم به او گفته بود که بیا با هم به خانه فرهنگ برویم و پسرم به اینجا آمد"
بعد از اینکه پسر این خانم به اینجا آمد و ما او را شناسایی کردیم کم کم توانستیم طلاق نامه وی را بگیریم و بعد تحت پوشش کمیته امداد برود و الآن وضع زندگیش بهتر شده و می تواند خود را اداره کند.
| اعترافات سعید امامی |
دانلود اعترافات سعید امامی
پسورد : melliblog.blogfa.com
بارها بهروز جاوید تهرانی در زندان به شرایط زندانیها اعتراض کرده است. اما این روزها شنیده میشود شرایط جسمی و روحی این زندانی در زندان رجایی شهر مناسب نیست. برخی از منتقدان اشاره میکنند که سازمانهای حقوق بشری داخل و خارج چنان که بایسته و شایسته رسیدگی به وضعیت اوست، با حساسیت به وضعیت و شرایط این زندانی نگاه نمیکنند.
کیانوش سنجری که یک دوره سخنگوی جبههی متحد دانشجویی بوده است و اکنون عضو جبههی دموکراتیک ایران و همچنین از سال ۸۶ مسئولیت سخنگویی انجمن زندانیان سیاسی را که توسط شماری از زندانیان سیاسی ایران تشکیل شده بر عهده دارد در مورد بهروز جاوید تهرانی چنین اشاره میکند:
متأسفانه به طور پیاپی از زندان رجایی شهر که یکی از زندانهایی است که به تبعیدگاه معروف شده، اخباری به گوش ما میرسد که او را آزار و شکنجه میدهند و اخیراً هم خبری منتشر شد در مورد تلفن دوستان او از زندان رجایی شهر و گفتند که در کریدورهای تنگ و تاریک این زندان و در یک منطقه از این زندان که معروف به بند آخر خطیها شده و به آن میگویند «سگدونی» دارد کتک میخورد، جاوید تهرانی اعتصاب غذا کرده و حدود ۱۵ روز است که در حال اعتصاب غذا به سر میبرد. ولی متأسفانه اخبار مربوط به بهروز جاوید تهرانی مورد توجه قرار نگرفته است.
توضیحی در مورد بهروز بدهم. بهروز ابتدا در تظاهرات دانشجویی ۱۸ تیرماه سال ۷۸ بازداشت شد و پس از چهار سال از زندان آزاد شد و پس از آنکه متأسفانه مادرش فوت کرد و حتا قبل از آن هم به ایشان مرخصی داده نشد.
با ایشان در جبهه متحد دانشجویی همکاری داشتم در تجمعات مختلفی شرکت داشت که در یکی از این تجمعات همراه ما که تجمعی بود در حمایت از زندانیان سیاسی و خانوادههایشان که در برابر دفتر سازمان ملل در تهران برگزار شد، بازداشت شد. بعد از چند هفته دوباره با وثیقه آزاد شد.
در یک تجمع دیگر که برای همین منظور در برابر دفتر سازمان ملل برگزار شده بود، ایشان مجدداً بازداشت شده بود که در بازداشتگاه ایشان را متهم به همکاری با گروههای اپوزیسیون و همینطور جبههی دموکراتیک ایران کرده و به حدود چهار سال زندان محکوم شدند.
متأسفانه در آن مقطع که من هم به دلایلی در بازداشتگاه ۲۰۹ به سر میبردم شاهد بودم که یکی از بازجویان ایشان را مورد شکنجه قرار میداد. به طوری که آقای جاوید تهرانی در کریدور پشت سر من فریاد میزد و مرتب با مشت به در میکوبید و بازجوی خودش را صدا میزد.
از شکنجههایی که شده بود سخن میراند و حتا وقتی آزاد شد تلفنی به من گفت که پزشکی قانونی هم شکنجه روی او را تایید کرده است. اما قاضی حداد، رییس سابق شعبهی ۲۶ و معاون کنونی دادستانی تهران مجدداً بهروز جاوید تهرانی را با اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین خلق متهم کرد.
این کذب محض است و فعالیتهای بهروز جاوید تهرانی کاملاً روشن و شفاف و در دفاع از زندانیان سیاسی در ایران بوده. چرا که خودش چهار سال با این عنوان در زندان به سر میبرد و متأسفانه برای آزار رساندن بیشتر بهروز جاوید تهرانی را به زندان رجایی شهر منتقل و بهتر است بگوییم تبعید کردند.
همان کاری که با منصور اسانلو انجام دادند. با وجود آنکه آقای اسانلو عمل چشم انجام داده که نیمه کاره مانده است. همچنین دیسک کمر دارد. اما برای این که به او آزار بیشتری وارد کنند ایشان را به زندان رجایی شهر منتقل کردند.
متأسفانه در آن زندان هم بهداشت، امنیت و آسایش وجود ندارد و مأمورین زندان در یک فضای بیقانون مطلق هر طور که فکر میکنند با خشونت آمیزترین روشها با زندانیان برخورد میکنند. حتا شنیدهایم که دست و پای بهروز جاوید تهرانی را هم بسته بودند.
با وجود آنکه او در اعتصاب غذا به سر میبرد او را در سلول انفرادی انداخته بودند و اجازهی تماس با خانواده و وکیل هم ندارد و یکی از موارد دیگری که به بهروز مربوط میشود این است که بعد از سه سال و نیم اجازهی تماس با وکیل مدافع به او داده نمیشود تا این وکیل برود و پرونده را بررسی کند و ببیند که چه موارد تخلفی در پروندهی بهروز وجود دارد.
![]()
کیانوش سنجری
جاوید تهرانی در خردادماه ۸۴ در منزلش در تهران بازداشت شد. از سوی دادگاه بدوی به اتهام عضویت در گروه جبههی دموکراتیک ایران و توهین به رهبری به هفت سال حبس تعزیری محکوم شد که این حکم در دادگاه تجدید نظر به چهار سال تقلیل یافت.
نگهداری وی در زندان رجایی شهر در صورتی اجرا میشود که مطابق قانون محل نگهداری متهم باید با محل وقوع جرم و یا محل سکونت وی منطبق باشد. اما دستگاه قضایی بدون هیچگونه توجیه قانونی وی را به زندان رجایی شهر که محل نگهداری مجرمین خطرناک است تبعید کرده است.
بهروز جاوید تهرانی که ابتدا به دنبال ماجرای حملهی کوی دانشگاه در هجدهم تیر ۷۸ به زندان افتاده بود بعد از آن با سپردن وثیقه آزاد شد اما دوباره به زندان فرا خوانده شد. در مردادماه سال ۸۴ (زمان دستگیری بهروز) کامبیز جاوید تهرانی، نحوهی دستگیری و وضعیت برادرش را به رادیو آمریکا اینگونه توضیح میدهد:
آخرین باری که به ملاقات ایشان رفتم هفتهی پیش بود. خبر دارم به خاطر اعتراضی که شب قبل به مسئولان بندشان از داخل انفرادی کردند مسئول بند، کپسوول آتشنشانی را به صورت ایشان خالی کردند. که ایشان به مدت نیم ساعت کف سلول انفرادی حالت خفقان داشتند و با وجود سر و صدایی که میکرد که در را باز کنند تا از آن حالت در بیاید هیچ توجهای به او نشده بود و به گفتهی خودشان در حال مرگ بودند.
صبح روز بعد و قبل از اینکه ما به ملاقات ایشان برویم ایشان را به زور به حمام فرستاده بودند که گردهای کپسول آتشنشانی که بر سر و صورت و بدن ایشان بود، پاک شود. ظاهراً اینبار قضیه برایشان بغرنجتر شده و ما هم از اول این احساس را داشتیم و دو ماه است که ایشان زندان هستند، تقریباً خبری از ایشان نداشتیم. حتا اسم ایشان هم در بند ۲۰۹ وارد لیست نشده است.
بهروز گفته است که ظاهراً میخواهند ایشان را به زندانی در یکی از شهرستانها تبعید کنند. خودشان هم میگویند اتهامی که اینبار برای ایشان درست کردهاند اتهام ارتباط با گروهک مجاهدین است. در صورتی که او علیه گروهک مجاهدین اقداماتی کرده، صحبتهایی کرده و مقالاتی نوشتهاند.
کیانوش سنجری در جایی نوشته بود: «کاش بهروز جاوید تهرانی نیز پاسپورت آمریکایی داشت.» او که پس از آزادی رکسانا صابری این نوشته را منتشر کرد، اشاره میکند:
دوست قدیمیام بهروز جاوید تهرانی که نزدیک به یک سوم از بهترین سالهای جوانیاش را در زندانهای مختلف همچون اوین، توحید و رجایی شهر کرج گذرانده است این روزها باید در تبعیدگاه رجاییشهر به طور پیاپی مورد آزار و اذیت و شکنجههای روحی و روانی و جسمی قرار گیرد.
اخبار مربوط به اعتصاب غذای او در بحبوحهی ماجرای بازداشت و آزادی رکسانا صابری رنگ باخت و اخبار مربوط به کتک خوردنش توسط مقامات زندان رجایی شهر نیز که در لابه لای ماجراهای انتخابات ریاست جمهوری دارد مورد بیمهری و بیتوجهی مسئولان و فعالان و سازمانهای مدافع حقوق بشری قرار میگیرد.
آری ای انسانها این روزها بهروز در بخشی از کریدورهای تنگ و تاریک رجایی شهر که به بند «آخر خطیها» معروف است کتک میخورد و صدایش به جایی نمیرسد. چون او نه پاسپورت آمریکایی دارد و نه زندانی خودی محسوب میشود.
قبل از آزادی خانم رکسانا صابری شاهد بودیم که ریس جمهوری دستور داد که حقوق وی رعایت شود. این پیام نشان میداد که شهروندان ایرانی برای مقامات ایرانی دارای اهمیت نیستند و آنهایی که دارای پاسپورت آمریکایی باشند گویا اهمیتشان، جانشان مورد احترام بیشتری قرار دارد.
پس از آن بین فعالان حقوق بشر به طعنه و به مضحکه از ادبیاتی استفاده میشود که کاش این زندانیان هم دارای پاسپورت آمریکایی بودند تا هر چه زودتر از زندان آزاد میشدند.
اما در مورد بهروز جالب اینجاست که من ادعا میکنم نه تنها کاش ایشان دارای پاسپورت آمریکایی بود بلکه حداقل کاش یک زندانی خودی محسوب میشد.
وکیلی کارش را پیگیری میکرد و این وکیل به دادگاهی سر میزد و در رسانهها از وضعیت بهروز سخن میگفت. ولی متأسفانه بهروز جزو زندانیان غیر خودی محسوب میشود که کمتر مورد توجه محافل حقوق بشری، سازمانهای مدافع حقوق بشر بینالمللی قرار میگیرند که مثلاً برای خانم رکسانا صابری اعتصاب غذا میکردند اما گویا سرنوشت بهروز برای آنها کم اهمیتتر است.

بهروز جاوید تهرانی
آخرین نامهی بهروز تهرانی از زندان رجایی شهر کرج اشاره به وضعیت بد این زندانی دارد که چند سال پس از هجدهم تیر ۷۸ را در زندان سپری کرده است. او در جایی می نویسد:
امروز سهشنبه هفدهم فروردین ۸۸ خورشیدی با رفتار غیر انسانی مأمورین سالن ملاقات با خواهر بنده دیگر صبرم لبریز شد. مأمورین نه تنها مرا به شدت و به طرز توهینآمیزی بازرسی کرده و کوچکترین تکه کاغذ و حتا شماره تلفن را از من گرفتند همین کار را به طرز بسیار توهینآمیزتر با خواهر من کردند.
مأمورین سالن ملاقات بدترین رفتاری را که میشد با خانوادهی من که برای ملاقات آمده بودند اعمال کردند. مسئولان سالن ملاقات برای لجبازی فقط سه دقیقه فرصت صحبت به من دادند. خواهر من پس از یک ماه موفق شد از تهران به کرج بیاید و فقط سه دقیقه با من حرف بزند.
اعتراض من و خانوادهام چیزی جز خشونت بیشتر را در پی نداشت. البته این مسأله از مدیریت و مقامات بالای زندان دستور داده شده بود. مدتهاست که دیگر به بیماری من در بهداری زندان رسیدگی نمیشود.
بیماری که بر اثر شکنجههای وزارت اطلاعات بر من عارض شده و بهداری زندان رجایی شهر از درمان آنچه به امآرای (MRI) و خروج از زندان نیاز است، خودداری میکند. بیماری که بر اثر ضربه به سر من و آسیب دیدگی مخچه اکنون پنجاه درصد از بینایی من را از بین برده است. امروز رییس سالن ملاقات، در حضور خانوادهام گفت «ضد انقلاب عوضی تو را هم میفرستیم پیش رفیقت ساران.»
کیانوش سنجری اشاره میکند:
فکر میکنم این سازمانها به پیگیری وضعیت همهی زندانیان سیاسی علاقه دارند اما آنطور که خودم به عنوان یک زندانی سیاسی تجربه کردم وقتی یک زندانی گمنام باشد و عضو گروه و دستهای نباشد و به جناحی وابستگی نداشته باشد متأسفانه اخبارش کمتر مورد توجه قرار میگیرد و در گذشته هم شاهد بودیم در زندانها امیر ساران و ولیالله فیض مهدوی در زندان رجایی شهر جان باختند و بعد ما در بیرون نوحهسرایی کردیم.
در زندان اوین وبلاگنویسی به نام امیدرضا میرصیافی یا دانشجویی به نام اکبر محمدی جان باختند که متأسفانه قبل از اینکه این اتفاق بیافتد ما کمتر نسبت به سلامت جانشان صحبت میکردیم.
از این رو است که این تجربه زنگ خطری در برابر ما است که باید ما را وادار کند که نسبت به سرنوشت این زندانی گمنام حساستر باشیم. حالا چه برسد به اینکه در شهرستانها، در کردستان ایران در اهواز و جاهای مختلف زندانیانی هستند که اصلاً ما از آنها باخبر نیستیم و متأسفانه به طور کلی اصلاً نام آنها را هم نمیدانیم
